دلایل قانع کننده

زنجیره ای از وقایع مستقلی که از اواسط یک روز آفتابی در ماه جون آغاز شد، به قدری شگفت آور اما همزمان قانع کننده بود که هرگز باعث نشد کسی در ذات رخ دادنشان تردید کند. برای میم هم مثل بقیه تنها پرسش قابل طرح این بود که «چرا»؟ چرایی که هر روز آن قدر بزرگ و بزرگ تر می شد که پس از مدتی رفت در صندوق چرایی های او نشست و چنان گل و گشاد پهن زد روی بقیه پرسش های هستی شناسانه اش که رمقی برای هیچ یک از آن ها باقی نگذاشت. آن روز او عینک آفتابی همیشگیش را به چشم زد، و کلیدهای خانه را از همان جای همیشگیشان در منتها الیه سمت چپ جیب جلوی کیف برزنتی اش برداشت، هنگام قفل کردن در طبق معمول کلید قفل بالا و پایین را با هم اشتباه گرفت و موقع بیرون رفتن از راهروی منتهی به حیاط مثل همیشه پله های آخر را دو تا یکی پرید. با خودش فکر کرد همه چیز زندگی آدم ها همین قدر تکراری است حتی آن جاها که فکر می کنی خیلی خلاقانه بوده، باز در حال دست و پا زدن در همان گُه قبلی هستی، انگاری ماشینی باشی که از قبل برنامه ای را بهشان داده اند و یک لگد هم به ماتحتشان زده اند که فقط برود. مثلاً مادر طوری برنامه ریزی شده بود که هر روز در بازۀ زمانی مشخصی از حدود ساعت دوازده ظهر تا نه شب، دست کم دو ساعت یک بار بگوید: « بخور ضعیف شدی»! یا آن فامیل نه چندان دوری که یک مدت مهمانشان بود و هر شب ساعت ده یک دور بانگ «فردا نون بخرم؟» برمی آورد و فردا ساعت ده صبح یک بانگ مشابه دیگر برای همان روز. آن دوست دیگرش که کلمات «زیربنا»و «روبنا» در دایرۀ واژگانش بسامدی بیشتر از «زیر زمین» و «پشت بام» در حرف های بنای قدیمی اوس حجت بنا را داشت و خودش هم که روی دست همه بلند شده بود و با تاج گلی دور گردن و مدال طلایی روی سینه اش عمری بود که به تکرار روزانۀ واژه« استقلال»، فکر کردن به مفهوم «قدرت» و دیدن رویای شبانۀ «آزادی» مشغول بود . این در حالی بودکه ذهنش هم برای بالا و پایین کردن ذات تکراری امور زندگی، خود به ورطۀ وسواس گون افکار مکرر غلتیده بود و با سرعتی باورنکردنی در حال بالا و پایین کردن مساله بود. درست در میان چنین وضعی بود که چرایی بزرگ متولد شد و روند خودآزارانۀ افکارش را دست کم تا مدتی به طور جدی پاره کرد، شگفت آور بود که او با آن ذهن بیقرار و فلسفه بافش، که مطمین بود دست کم تا حد زیادی دست این دنیا و قوانین و بالا و پایین هایش را خوانده و دیگر بعید است چیزی بتواند نظرش را آن قدرها جلب کند و به دامش بیندازد، حالا حسابی غافلگیر شده بود.

قضیه این طور شروع شد که یک روز آفتابی، میم متوجه شد که پیاده روهای محل آرام و همیشه خواب آلودشان، ناگهان پر شده از پدر و مادرهای جوانِی که مصداق روشنی از “یک دست قلاده سگ و یک دست کالسکۀ کودک” بودند. اصلا قیامتی به پا شده بود از خنده نوزادان و سگ هایی که دورشان بالا و پایین می پریدند و شیشه شیرها را روی نوک دماغشان مثل سیل های باغ وحش نگه می داشتند و بعد هم تک چرخ زنان به راه خود ادامه می دادند. میم میخکوب بود. اما اگر فکر کنید باقی نواحی شهر از این قاعده کودکان خندان و سگان رقصان و شیشه های پران مستثنی بودند سخت در اشتباهید: او حتی محل های مختلفی را امتحان کرد، مایل ها راند تا به دورترین نقاط شهر برسد، اما حتی در خیابان های داونتاون با آن بوی ادرار و نامنی همیشگی حضور بی خانمان ها که معمولاً مجالی برای حضور اطفال نمی دهد هم با وضعیت مشابهی مواجه شد. انگار تمام مسیرهای پیاده روی اکنون در تصرف مقادیری حیوان خانگی، تعدادی طفل زیبای موطلایی لمیده در کالسکه و انبوهی از والدینی بود که به دلایل نامعلوم و کاملاً مرموزی هیچ شباهت آشکاری با آن کودکان زیبا نداشتند. انگار دست تکامل یا حتی فرشتگان حامی تولید مثل و تداوم نسل، نوزادان را در چشمۀ زیبایی و آب و رنگ شست و شو داده باشند تا وقتی پا به این دنیا می گذارند آن قدر دلنشین شده باشند که پدر و مادر هوس نکنند با اولین گریۀ بی وقت شبانه یا فضولاتی که باید جمع و جور می شد، بچه را جایی در همان پیاده روها سر راه دیگران بگذارند. انگار هدف تضمین این مورد مهم بود که آن ها به هیچ علت موهنی تصمیم نگیرند از مقام قدسی محوله استعفا داده و برای یک تعطیلات درست و حسابی جمع کنند و به یک جای دور مثلاً به اروپا بروند و مثل «عذب ها» آن جا خوش بگذرانند. میم به فکر فرو رفت و با خودش فکر کرد شاید این کودکان اگر مثل ما شرقی ها همان شکلی که از خزانۀ طبیعت تحویل پدر و مادر داده می شدند، با همان شکل و شمایل کودکانه و معصومیت اغواگرانه رشد می کردند و بالا می آمدند این شانس را می داشتند که تا سی و حتی چهل سالگی به شکل اکازیون و نور چشمی در منزل والدین بمانند و از اغذیه و اشربه شان تناول کنند و غر بزنند و چیزهایی بخواهند که کودکان غربی از نوجوانی به بعد شانس کمی در دریافتش از خانواده داشتند، فقط و فقط به این خاطر که آن بیچاره ها «عوض می شدند»، «بزرگ می شدند» و دیگر آن نازنازی های سابق نبودند که دل و دین ببرند و پدر و مادر را وادار به همه جور معلق زدنی بکنند. از نسبت رابطۀ بغرنج میان زیبایی، تکامل و غیره که بگذریم، موضوع اصلی اکنون چیز دیگری بود: تصرف ناگهانی همه جا به وسیلۀ این موجودات کوچک اندام و البته ترسناکی که همه جا بودند و کوچکی و حتی زیبایی کم نظیرشان کمتر مانع از این نمی شد که تعددشان برای میم تهدید آمیز جلوه نکند. البته این فقط شهر نبود که وضعیت اشغال شده ای را به هم زده بود، کافی بود او گوشی تلفنش را بردارد و در شبکه های اجتماع چرخی بزند تا در کمال تعجب متوجه شود که به جای عکس پروفایل دوستان سبیل کلفتش اکنون نوزادانی نشسته اند که چیزی در نگاهشان حال او را بد می کرد، چیزی که نمی دانست چه بود، اما او را یاد مرغ عشق دوران بچگیش انداخته بود و حرف این دوست قدیمی پدرش که گفته بود «آواز این ها که به گوش ما قشنگ می آید در حقیقت چیزی در مایه های فحش خواهر و مادر است» حرفی که باعث شد همان شب دور از چشم بقیه حیوان بی نوا را آزاد کند و بعد هم وانمود کند که فرار کرده. باقی تصاویر اما به دو گروه اصلی تقسیم می شد: گروه اول شامل شکم های برآمده ای بود که مثل بادکنک در هر عکس بزرگ تر و بزرگ تر می شدند و خبر از اتفاق قریب الوقوع انفجار بزرگ را می دادند و گروه دیگر چهره های چروکیده ای که با لبخند های پت و پهن مزین شده بودند. لبخندهایی که به چروک های گوشه و کنار چشم ها عمق بیشتری می دادند، انگار از فرط زور زدن به گریه شبیه شده باشند و پیامی دوپهلو دربارۀ شادی یا غمگینی صاحب تصویر به مخاطب ارائه بدهند، عناوین عکس های اخیر این بود:« من و نوه ام یهویی!». حقیقتاً که وضعیت بغرنج و نیازمند توضیح بود، اما از آن جایی که میم دوست نداشت احمق جلوه کند چون طبق باور یکی از اساتید سابقش-باوری که به وضوح از جملات بزرگان در صفحات پایانی مجله های زرد کش رفته شده بود- فکر می کرد«تنها احمق ها تعجب می کنند»، تصمیم گرفت سلول های مغزش را به جای تعجب کردن وادار به تحلیل قضایا کند. چند روزی به همین منوال گذشت و او که شب ها از صدای گریۀ بچۀ همسایه بالکل بیخواب شده بود و از سویی دیگر هیچ سرنخ عقلانی برای توجیه شرایط اخیر به ذهنش نمی رسید، گوشی تلفن را برداشت تا نظر دوستانش را بپرسد و این جا بود که بعد از احوالپرسی و قبل از این که برود سراغ اصل مطلب، با برخوردهای مشابهی از سوی ش هجده ساله، مجرد و بیکار یا حتی ن که چهل را رد کرده بود و دانشجوی دکترای ایالتی دوردست بود مواجه شد:«حدس بزن می خوام چی بگم» این جمله ای بود که با هر بار شنیدنش انگار سیل آمده باشد و او نفهمیده باشد با آن تا کجا رفته، اما سریع به اولین تختۀ پارۀ کوچک منطق چنگ بزند و خودش را جمع و جور کند و سعی کند اصلاً هم متعجب جلوه نکند تا هم احمق نبودنش را به خودش و استاد ثابت کند و هم عمق دموکرات بودن و احترامش به تصمیمات دیگران را به آن ها. بعد از جمع و جور کردن فوری حجم وارفته وجودش نوبت به تبریک گفتن می رسید و بعد هم صدور اصواتی در طیف «آخیی”،ا «اوخیی»، “ووی” و.. از اعماق حنجره، نه این که واقعاً خوشحال نباشدها، نه! به هر حال تصمیم های دیگران قابل احترام بود یا دست کم به نظر می رسید در قرن بیست و یکم باید این طور فکر کرد اما چطور الان و همه با هم؟ این سوالی بود که به هیچ وجه کوچکترین سرنخی از پاسخ را افشا نمی کرد و از این رو بیشتر حاوی نگرانی از امر ناشناخته بود تا شادی از عمل فوق العاده شناخته شدۀ «تولید مثل». دیگر لازم به توضیح نیست که در هفته های بعدی وضعیت مهمانی های خانوادگیشان چطور پیش رفت: از زوجی که ماه پیش ازدواج کرده بودند و هنوز شام عروسیشان از گلوی مردم پایین نرفته بود، از آن ها که لباس بی قوارۀ عروس و کفش نوک تیز داماد هم چنان محوریتی اساسی در بحث های محافل دوستانه و فامیلی داشت گرفته، تا آن یکی زن و شوهر «اجاق کوری» که چند سال بود رسماً واداده بودند و همه جا اعلام کرده بودند که «نمی خواهند»، که «نمی شود» حالا همه گویی دسته جمعی تعطیلات را زیر درخت سنجد کارسازی گذرانده بودند و یکی و دوتا گره از کار فروبسته شان گشوده بودند. میم ترسیده بود به دوست همدلی زنگ زده بود، صدایش لرزیده بود، گریه کرده بود و گفته بود که گیج شده، اما آن رفیق قدیمی هم به این جواب بسنده کرده بود که «همه اش زیر سر این پزشکان زنان و زایمان است» و ادامۀ بحث را هم به دیداری موکول کرده بود که هرگز اتفاق نیفتاد.

میم با خودش فکر کرد که باید بچه ها را دوست داشت، باید با آن ها خوب بود مثل همه ی آدم حسابی ها، مثلا مثل ت دوستش که اسم بچه رو بدون آب قند جلویش نمی شد بیاوری، یا آن یکی که معلم بود و عشقش بود که خط خطی های کج و معوج طفلی ها را طوری نشان دهد و بگوید “کار بچه های منه” که شک کنی به حس زیبایی شناسی خودت، یا ب که مثل مادربزرگ ها همه حرفش این بود که ” یکی رو باید آورد” و جمعی را انگشت به دهان عجز خود در درک عمق این جمله پرفضیلت می کرد. بعد سعی کرد به دست های کوچک، صورت های لطیف، خنده های بی دندان و به خصوص به چشم های گردشان تمرکز کند-آخر به واسطه چشم گرد بودن خودش در طفولیت با چشم گردها ارتباط خوبی می توانست برقرار کند و بچه شان هم لابد گردویی می شد از همین دست- و بعد در حالی که سعی می کرد چهارگوشۀ این تصویر فرّار و منقطع را به هم طوری وصل کند که از ذهنش در نرود، یعنی چشم ها یک طرف و بعد نرمی و لثه های بی دندان که معلوم نبود روی چه فرم کلی از یک صورت سوار بودند، از پله های منبر چوبی فکسنی که گوشۀ ذهنش برای روزهای بحرانی مثل امروز ساخته بود بالا رفت، خوبیش این بود که به عنوان تنها مخاطب و پا منبری، آن جا خودش تنها شنوندۀ این حرف ها شد:« مگر می شود اطفال را دوست نداشت؟ تردید نسبت به ماهیت دوست داشتنی و آسیب پذیر این موجودات ناتوان درست مثل این است که ضرورت مسواک زدن شبانه را از زیر سوال ببری، یا تردید کنی در این که باید شهروند خوبی باشی یا وفادار بمانی، یا این که شک کنی در این که باید تحصیل کرده و امروزی باشی و در مهمانی ها و افتتاحیه ها بلد باشی حرف های قلمبه بزنی و نقل قول های کمتر شنیده شده به کار ببندی.» بعد در ادامۀ کار به رسم منبری ها به روش متداول خوف متوسل شد، از خوف های پوسیده ای مثل «تنها می مانی»، «پیر وکور می شوی» بگیر تا نمونه های مدرن تر آن، این جا بود که واعظ پیر و متحجر قبلی را کشید پایین و با اردنگی راهی خانه اش کرد و منبر رو به یکی از آن آخوندهای جذاب و لوندی سپرد که پای منبر انگلیسی حرف می زدند و از فیلم های هالیوودی می گفتند و به انواع لطایف الحیل بخش های دمکرات تر وجود مخاطب را حسابی قلقلک می دادند، به عنوان مثال از منبر دوم حرف هایی مثل این ها به گوش می رسید:« به چشم یک تجربه بهش نگاه کن»، «مادر مستقل و باحالی باش»… این جا بود که میم می توانست از ترکیب تصویر دست های کوچک و کرک های لطیف و چشم های معصوم که به سختی در ذهنش مجسم و جفت و جور می شد و جملات فوق به معجونی جادویی، سریع التاثیر اما هم چنان موقتی و فرّار از مجاب شدگی برسد، باید تا تاثیرش برجا بود سریع تر بیرون می زد که با دید تازه ای به رژۀ خیابانی کودکان نگاه کند و میثاق نداشته اش را با چیزهای نرم و دوست داشتنی تجدید کند.

کار اما بیخ داشت و تنها به این آشتی سخت و چموش میان لمس نرمی تصاویر و نسبت آن ها با مفاهیمی هم چون خواستنی بودن ختم نمی شد، میم باهوش بود و فراموش نکرده بود که دوست داشتن کودکان تنها به خوش رفتاری با آن ها، خلاقیت در معلق زدن های متنوع برای سرگرم کردنشان و درآوردن انواع اصوات غریبه از اقصی نقاط حلقوم برای جلب توجهشان محدود نمی شد، بلکه دامنۀ این دوست داشتن بدیهی، مقدس و تردید ناپذیر، اصلا بگو این وظیفه ازلی بشر، به والدین کودکان هم گسترش پیدا می کرد، به آن هایی که می توانند از هر هنرمند حساسی که فکر می کند اثرش شاهکاری تکرار نشدنی است حساس تر و بی کله تر باشند و در راستای مجاب کردن دیگران دربارۀ این امر بدیهی که آن چه خلق کرده اند شاهکاری است کشف نشده و نیازمند تعمق و تامل چه کارها که نکنند. به این ترتیب بخشی از ادای محبت او به کودکان می بایست شامل آهسته راه رفتن پیرامون چینی نازک و شکنندۀ وجود خالقان این شاهکار هنری می شد، طوری که مطمئن می شدند همه چیز مرتب است و طفل مذکور قطعاً گوهر نابی است که دیر یا زود بالاخره به پست گوهرشناس قابلی خواهد خورد و رفتارهای نکبت و خودپسندانه اش هم گواهی دیگر است بر نبوغ و متمایز بودنش از جماعت عام اطفال. این شد که میم شروع کرد به لبخند زدن. با دیدن کودکانی که همراه پدر و مادرشان آمده بودند تا سهمی از شهر و پیاده روهایش بگیرند، میم در حالی که وانمود می کرد والدین بچه را اصلاً ندیده و هیچ اهمیتی هم به آن ها نمی دهد چون به شدت مجذوب مناطیس ساطع شونده از داخل کالسکه شده( اگر تصادفاً نگاهش با نگاه همراه بچه تلاقی پیدا می کرد، تمام برنامه اش خراب می شد چون ممکن بود ریاکارانه بودنش برای کسانی که خودشان دست کم در گذشته «این کاره» بوده اند یا همان “اهالی بخیه” خودمان آشکار شود)، با لبخندی از سر مهر و عطوفت، در قامتی مُصِر و ملاحظه کار، بینا نسبت به محتویات کالسکه و کور برای باقی چیزها از کنارشان عبور می کرد. باید به آن تصاویر نرم و کرک دار می چسبید و سعی می کرد دلش غنج برود، آن برش های تکه پاره خیال باید انقدر به واقعیت نزدیک می شدند که حتی در ذهن هم بشود رویشان دست کشید و نرمیشان را حس کرد، چون به هر حال شرایط جدید استراتژی ها و راهکارهای تازه ای را از سوی او می طلبید. مشکل اما این جا بود که معمولاً پس از گذشت دقایقی تصویر «دست های کوچک» و «بغل های خوشبو» رشد می کرد مثل یک آدم خیلی واقعی: بعد پنج، هفت یا ده ساله می شد و می خواست با او بازی کند، کاری که او هیچ وقت خوب بلد نبود، یا مثلاً دقیقه ای پنج سوال می پرسید: آزمون سنجش سستی اعصابش. واقعا کلافه کننده بود، حتی نمی خواست به این ها فکر کند. اما او که در تصمیم خود برای تطابق با شرایط تازه استواری عجیبی در خودش یافته بود، برای کنار آمدن با این تصاویر ناغافل هم راه حل های زیرکانه ای پیدا کرد. اگر او در طی مسیرهای ذهنی و دالان های خاطراتش یک پیچ را اشتباه می رفت تا مثلاً به بچگی خودش، خواهر و برادرها یا حتی بچه های فامیل و همسایه برسد کار خراب می شد. این بود که با سرعت تمام این پیچ ها را رد کرد. از آن دندان های افتاده و قیافه های عبوس، از عذاب چرت صبحگاهی، از مقنعه های بلند و از تنهایی تمام نشدنی گذشت تا جایی سر یک پیچ نه چندان تند، نجات دهندۀ نهایی را پیدا کرد: عکس روی شیشۀ شربت سان استول، جایی که خانواده، زیباییش که نه اصلا ماهیتش را مدیون بچه بود،آن هم نه یکی که لزوما دو تا. پروپاگاندای آمریکایی دهۀ پنجاه فرمول ساده ای داشت: آدم خوشبخت یعنی آدم خانواده دار و خانوادۀ خوشبخت هم که رسیپی اش مشخص بود: یک عدد پدر و مادر جوان، خوش تیپ و زیبا که کوچکترین نشانه ای از تحمل بار زندگی در هیچ کجایشان به چشم نخورد را بگذارید کنار دو عدد کودک خنده رو و موطلایی و بعد بدهید سناریوهای مختلف را برای پاکت شیر و بانک و جارو برقی اجرا کنند. بله این جا جای خوب و درستی بود، شاید حتی با انتخاب این صحنه جادویی این شانس را می آورد که مثل مادر جوان روی شیشه چهل سال بگذرد و چهره اش تکان هم نخورد، مزیتی که قطعا به باقی مزایا می ارزید. انقدر در سر این پیچ آرمانی معطلش کرد و غرق خیالبافی شد که تا آمد به یاد بچگی ها طعم ملس شربت را هم زیر زبانش مزه مزه کند، از سر پیچ سر خورد و از دالان بیرون افتاد.

نمی دانست چند دقیقه در فکر فرو رفته بود، اما انقدر بود که خیسی جوهر خودنویس روی کاغذ زیر دستش پس داده باشد و هم محتوای نامه را ناخوانا کند و هم دستش را جوهری. این بود که کاغذ را مچاله کرد، با عجله دست جوهریش را به کاغذ مچاله مالید و دوباره مشغول نوشتن شد: «به فرزند عزیز در راهم! نمی دانم چه وقت و کجا این نامه را خواهی خواند، اما مهم هم نیست چون امروز می خواهم رازی را به تو بگویم که بعید است حتی تا آن موقع کهنه و به دردنخور شده باشد، خب هرچه باشد این انبان زرنگی و پنهان کاری تاریخی ما مادر و پدرها قدیمی تر و سخت جان تر از این است که حتی تا ده یا بیست سال دیگر هم تهش در بیاید. از گنده گویی می گذرم، اما از حاشیه های مهم نه. می خواهم خاطره ای را برای اولین بار برایت بازگو کنم: روزی در اواخر دهۀ نود شمسی ساعت سه بعد از ظهر یک روز بهاری، وارد مغازۀ فتوکپی در خیابان بلوار شدم. مغازۀ کوچکی وسط یک پاساژ بی رونق، از این هایی که انواع دفتر و خودکار و سی دی هم می فروختند. آخر ایده ای برای نوشتن به ذهنم رسیده بود و می ترسیدم تا خانه که برسم آن فکر هم مثل یک جانور موذی از سوراخ سمبه های ذهنم فرار کند چون کاغذ و قلم نداشتم، این بود که وارد مغازه ای شدم که مرد چهل و اندی ساله ای با موهای مشکی و شکم برآمده آن جا نشسته بود. مرد دماغ عمل شده اش را گوش تاگوش پانسمان کرده بود، دماغی که بیشتر محصول یک کله شقی به نظر می رسید تا زیبایی و اصلاً مردی با موهای به آن چربی را چه به زیبایی- بله من از همون موقع هم از موی چرب بدم می آمد- نگاه سرد و بی روح مرد و ریخت درب و داغانش باعث شده بود حتی جایی برای حرف اصلی هم باقی نماند، این بود که در حالی سرشار از تردید از جای دفترچه های کوچک یادداشت پرسیدم و او هم به زور، به سر و صورت باندبسته و چربش تکانی داد و اشاره ای به قفسۀ خاک گرفته و در حال فروپاشی کنار در کرد. مرد روی صندلی چرخ دار کوچکی کنار میز اصلی نشسته بود و پشت میز اصلی دخل، دختر بچه ای حدود ده ساله با اندامی تپل و سرحال، مشغول تماشای کارتن بود. باور کن با بلندترین و گوشخراش ترین صدای دنیا. یک ساندویچ گنده هم توی دستش بود و پیراهن توردار صورتی چین داری بی تناسب با اندام درشتش هم تنش. درست مثل ملکه ای که نفس حضورش در این دنیا منتی بر سر رعیت بیچاره باشد و مرد هم درست شبیه همان رعیت، فرمانبردار و راضی از این که ولو برای دقایقی خاطر مبارک همایونی از او منحرف شده و دست از درخواست های مکرر برداشته، هرچند این که بهای این رضایت مرد را مشتری بیچاره با تحمل نگاه های بی حوصله و سرزنش آمیز او و جنس های ناجور و ناکافیش می داد. عزیزم! باید به تو اعتراف کنم که تاثیر این صحنه بر من همان قدر تکان دهنده بود که دیدن معشوقت وقتی دستش را تا آرنج در بینی فرو کرده به خیال این که تو آن جا نیستی. به همین خاطر تصمیم گرفتم هرگز کودکی را به این دنیا نیاورم، چون نه من رعیت بودم و نه جامعه دیکتاتور کم داشت، چه کاری بود آخر، خودمان پیشاپیش گردن کلفت ترهایش را داشتیم. کم ندیده بودیم آخر این که بچه ای را به دنیا بیاورند و انقدر بادش کنند تا سر آخر بترکد توی صورتشان، مثل آن هایی که می روند به خدایی ایمان می آورند که جهنم داشته باشد، این آدم ها درست مثل کسانی هستند که می روند سراغ معشوقه های آن چنانی که چنان حالشان را جا بیاورند و بهشان بفهمانند عددی نیستند که هیچ کس دیگری چنین قدرتی در تفهیم هیچ چیز نبودن انسان را به او ندارد. عزیزم! امیدوارم تو وقتی بزرگ شدی از این گروه نباشی چون در این صورت به تو اطمینان می دهم کوچکترین تحمل و مدارایی از جانب من نخواهی دید. این رو می توانی از خاله ات بپرسی.

اما راستش را بخواهی فقط این نبود، یک بار دیگر هم بود که با تمام وجودم خواستم که نخواهم باشی. روزی که در محل کارم در یکی از آن موزه ها، مشغول صحبت با چند بازدید کننده بودم، در حقیقت با دونفر: زنی و دختر نوجوان چهارده- پانزده ساله اش، فکر کن که فقط برای خاطر دو نفر داشتم توضیحاتی را می دادم که معمولاً برای گروه های چندین نفری باید داده می شد یعنی صرفاً به خاطر مفهوم مسخره ای به نام «حق همیشه با مشتری است» ( در این مورد کمی می توانی روی حرف چپ ها حساب کنی!)- لحظه ای که به شدت تمرکز کرده بودم تا تپق نزنم و عملیات ثقیل راه رفتن روی بند را برای برآمدن از پس زبان و مفهوم هر دو، به درستی انجام دهم- کار سختی که در کنار آزمون پریدن از آتش می تواند در تاریخ شجاعت جهانی ثبت شود- دخترک، انگار که من نباشم شروع کرد چیزی را به مادر نشان دادن و با او حرف زدن. تنها چیزی که ازادامۀ حرف ها به خاطر دارم این بود که در حالی که نفس هایم از خشم بریده بریده شده بود، گفتم که وقتی وسط حرفم بدوند حرفم را فراموش می کنم و این روند را همیشه با دانشجوها هم داشته ام و-این یعنی به شکل قاطعانه ای خاطر نشان کردم که دهن قبلی ها چطور سرویس می شده و نمایی از عقوبت احتمالی عملش برایش تصویر کردم- بعد عذرخواهی کردم که مجبور شده ام تذکر بدهم و بعد هم حالتی شیرین و دستپاچه به خودم گرفتم تا حدی که بدون خراب کردن هر چه رشته بودم، تاثیر زهر قبلی را فقط تا حدی خنثی کند که به مدیرم گزارشی داده نشود. از عذرخواهی دختر که بگذریم، چیزی بسیار ناخوشایندتر از اصل قضیه با من ماند: مادر که نتوانسته بود از کار احمقانۀ بچه اش دفاع کند، به نشانۀ حمایت از دختر در برابر منِ هیولا، دست هایش را طوری دور کمرِ دختر حلقه کرد و تا آخر کار هم محکم نگهش داشت که انگار ماده شیری برای دفاع از تنها توله اش، در برابر یک مشت شکارچی تا دندان مسلح قرار گرفته باشد. هیچ یادم نمی رود که آن دست ها چطور بیشتر از کمر آن دختر بچه انگار به روح من چنگ می زد و مثل افعی دورش پیچید. چشمانم خیس شده بود و زبانم در تلاشی مذبوحانه برای پیدا کردن کلمات در خودش گیر افتاده بود. قدم هر لحظه کوتاه و کوتاه تر می شد و موهایم دمب موشی، حتی دندان جلوییم را هم به یاد دارم که افتاد. در برابر آن دختر و مادرش هر لحظه کودک تر و بی پناه تر می شدم. انگار مادر دختر همسایه برای دفاع از بچۀ لوسش به معرکۀ دعوا آمده باشد و من مانده باشم تنها. می دیدم که چطور دوست داشتن زیاد یک نفر می توانست بیرحمی و نفهمی غریبی نسبت به دیگران به وجود بیاورد طوری که فرد مقابل را جا درجا یتیم کند. حالا حسابش را بکن که من کسی بودم که قدیمی ترین خاطره ام از پدرم این بود که روزی در جمعی یادم نیست سر چه موضوعی به من گفت :«همیشه حق را بگو، حتی من را هم ضایع کن اگر پای حق در بین بود» و من هم الحق در حقش کم نگذاشتم. یا مامان رو با آن طبع ملایم و فروتنش که حتی بیشتر و بارها در حضور طیف وسیع تری از دوستان و فامیل نواختم، می خواهم روراست بهت بگویم که با تعصبات خانوادگی و فامیلی به اندازۀ یک خرس قطبی بیگانه بودم و حالا درست در مقابل یکی از نمایندگان رسمی اش مانده بودم ناشی و بلاتکلیف. بگذریم، اما هر چه بر من و ذهن من گذشته انقدرها مهم نیست که مهم این جاست این که تو الان مشغول خواندن این نامه هستی و این یعنی دلایل قوی تری به نفع حضور تو توانستند بازی را عوض کنند و تاثیر احساسی آن خاطرات مضحک اما تلخ را بگی نگی از ذهن من پاک کنند، وگرنه می بینی که خود خاطرات با تمام قدرت سرجایشان باقیند و قرار هم نیست فراموش شوند. شاید توی ذوقت بخورد و شاید هم اصلاً گفتن این حرف ها تیر خلاصی باشد بر تقدس-با د مشدد- مادرانۀ من، به عنوان آخرین دستاویزی که می توانم تو را به سوی خودم بکشم، اما گور پدرش. بگذار آخر مطلب، اصل مطلب باشد، تو به دنیا نیامدی چون من تصمیم داشتم فرصت زندگی را به موجودی که هرگز چنین درخواستی از من نداشت بدهم، تو همین طور به این علت پا به این دنیا نگذاشتی چون من یا پدرت انسان های فداکاری هستیم که می خواهیم سرریز و زواید عشقمان را به موجودی دیگر هدیه کنیم- اگر چنین چیزی داشتیم قطعاً برای خودمان نگهش می داشتیم- تو تنها به این دلیل ساده به دنیا می آیی که زنی در آستانۀ چهل سالگی روزی از خواب بلند شد و به خیابان ها رفت و همه را به هیئت نوزادانی شیرخوار دید، یکی را دو تا دید و دو تا را صد تا، و با دیدن این همه« بچه مردم » دلش به شور افتاد که نکند عقب بماند و نتواند اضافۀ ملکی بچه را به «من»اش بچسباند هیچ وقت و این معنی اش بی چیزی باشد. ترسید فرصت لمس و در آغوش کشیدن چیزی به غایت نرم و خوشبو را از دست بدهد، اگر از قافلۀ آن هایی که دست های کوچکی را در دست می گیرند و به خیابان و فروشگاه می روند و بستنی می خورند عقب می افتاد چه؟( حالا گیریم که هیچ وقت بستنی دوست نداشت)، ته دلش خالی شد از این که آخر هفته ها و شب های طولانی زمستان پنجاه و شصت سالگیش کش بیاید و تمام نشود در حضور کتاب ها و مردی که لابد تا آن موقع حرف هایشان ته کشیده، اصلاً بی تعارف دلش خواست غذاهایی را که فکر می کند خوشمزه درست می کند را برای بچه ای بپزد و او هم افتخار کند که این مادر منه! می بینی همش به خودم مربوط می شد یک جورهایی؟ می گیری حرفمو؟ اصلاً فکر کردن به این صحنه را پسندید که مثل بقیه شب شنبه ای تمام دوست و فامیل را دور هم جمع کند و در حالی که دستش را روی شکمش می کشد و دست دیگرش را توی دستان شوهرش می گذارد بگوید تو بگو بهشون چه خبره!، حجم انبوهی از کنجکاوی ها رو هم خودت به این معجون اضافه کن. از تردیدها و بدبینی ها در فرصت دیگری برای تو خواهم نوشت که اصل کار آن ها بودند و این ها همه فرع و حاصل تبانی تقویم، قیاس و تصور خواست. می بینی لُب کلام این که از تکرار نکردن زندگی های تکرار شده و مسیرهای رفته ترسید .خلاصه دلبندم! این ها دلایل من بود تا تو به این دنیا بیایی و مدتی در آن سرگرم باشی. این را شاید وقتی به سی و هفت، هشت سالگی رسیدی، آن روزی که از خواب بیدار شدی و دیدی زمین و آسمان نوزاد می باره بهتر متوجه بشی و البته امیدوارم تا اون زمان این بارش متوقف شده باشد و تو به دلایل اصیل تری که البته من پیشاپیش به اصالتشان مشکوکم فرزندی را به این دنیا بیاوری. نگران نشو عزیزم! مادرت فقط کمی بی کله و راستگو است. باور کن آن دیگرانی هم که فقط از «فداکاری» گفتند و از کف پای چروکیده شان به نام بهشت یاد کردند و از «تا مادر نشی نمی فهمی ها» گفتند، آن ها از مثال من هم بدتر بودند. این ها را به تو گفتم که بدانی وقتی بزرگ شدی و بر سر دوراهی بودن با من، خوشحال کردن من، توجه به من و رفتن به سوی دنیا و هر چیز دیگری که خواستی قرار گرفتی حتماً دومی را انتخاب کنی، این ها را گفتم که بفهمی از هفت دولت آزادی و هیچ تعهد و وظیفه ای در قبال کسی که دلش خواست داشتن تو را تجربه کند نداری. پیشاپیش از آشنایی با توخوشحالم عزیزترینم!»
فدای تو میم

میم در حالی که کاغذ و قلم را روی میز کوچک کنار تخت می گذاشت، بلند شد تا برای خودش قهوه بریزد. در راه آشپزخانه در حالی که به بدنش کش و قوس می داد به دختری فکر کرد که قرار است بیست سال دیگر این نامه را بخواند، به این که او دست کم این شانس را دارد که وقتی از کله شقی هایش حرف می زند چهره مادرش حتی به اندازه یک گوینده خبر در شبکه های سراسری هم چین نخورد. به او که مادرش دست کم در بعضی موارد رطب خورده ای بود ناتوان از منع رطب. بعد خودش را تصور کرد که پکی به سیگار می زند و طوری می پرسد” خب بعدش چی شد؟”که انگار بعد از شنیدن تراژیک ترین ماجراها پرسیده باشه “همین؟!”. از تصور این صحنه احساس غرور بهش دست داد. نوعی رقابت روشنفکرانه که عهد کرده بود تحت هر شرایطی بازنده اش نباشد. حس نوجوانی را داشت که برای رو کم کنی رفقا گالن گالن آب می خورند یا یاد روزی افتاد که از میدان ونک تا میدان دربند را پیاده رفته بود تا چیزی را به کسی ثابت کند. حالا رسیده بود توی هال و به مهمانی هایی فکر می کرد که این جا خواهند داد، می توانست برای بچه ها فلامنکو برقصد و برق غرور را در چشمان دخترش ببیند. انگار همه چیز جور بود برای شکل گرفتن یک شاهکار هنری پست مدرن با حضور مادری در مرکز تابلو که قواعد ترکیب بندی را به طرزی آوانگارد بر هم می زد، دو پهلویی، دست انداختن مفهوم مادر سنتی و حضور پررنگ ساختارهای شکسته و خرد و خمیر. این وسط تنها یک چیز نگرانش می کرد و لذت بافت شال زیبا و زربافتی را که به سرعت از فانتزی در ذهنش ساخته می شد و بالا می آمد را از او می گرفت. یعنی ممکن بود دخترش بیست سال دیگر بعد از خواندن این نامه به همان چیزی فکر کند که درست سر پیچ راهروی هال به آشپزخانه با همان سرعت بازی نورهای بازیگوش روی پرده های کتان نیمه باز، از ذهن میم گذشته بود: تصویر مادری که نه به خاطر «فداکاری» هایش، بلکه به خاطر صداقت و نبوغی که یک روز بهاری درنوشتن از «حقایق پشت پرده» مادرانگی به خرج داده بود، قرار بود تحسین شود و هرگز هم تنها گذاشته نشود.

نوشته‌های مشابه

  • ایرانشهر

    کمد حبوبات به پروانه نشسته بود. این شاعرانه‌ترین توصیفی بود که می‌شد از وضعیت آشپزخانۀ آن‌ها کرد. زن و شوهری که انقدر غرق کار بودند که یک روز از خواب بلند شدند و دیدند خانه‌شان پر شده از موجوداتی ریز و پرنده. اگر نخواهیم غلو کنیم، باید اذعان کنیم که روز اول تعدادشان چندان زیاد…

  • کتاب سوزان

    اوایل یک روز بهاری در اردیبهشت ماهی در اواخر دهۀ نود شمسی وقتی از آسمان بر سر تهران بلا می بارید و شهر به جانور محتضری می مانست که از پس هر ناله تکانی به خود می داد و بیجان تر از قبل، نزدیک تر به مرگ نیم خیز از جا بر می خاست. زمانی…

  • عصیان

    به روایت مادر در این سال‌ها بیش‌ از نیمی از مردم شهرشان در ساحل منتهی به کوچۀ باریک آن‌ها غرق شده بودند. تا جایی که شوکا خبر داشت تعدادشان اما چندتایی بیشتر نبود: حمید پسر مش مرادی که روزگاری عاشق شوکا بود، کارش این بود که با قایق موتوریش مسافرها را روی آب بگرداند و…

  • بیت ایت!

    یک روز میم وارد خیابانی شد که زرد بود، هم از آفتاب نیمروز جولای و هم از تلالوء تابلوهای رنگارنگ تبلیغاتی که نشانگر ارائۀ خدماتی بودند که معمولاً در محله‌های فقیرنشین شهر ارائه می‌شد: کارواش‌ها، بادی‌شاپ‌ها و تعویض‌روغنی‌هایی که بوی نا می‌دهند. تابلوها کج و راست بالا و پایین بودند، مثل قارچ‌های هرز یکی در…

  • روز جهانی فلسفه

    دیروز روز جهانی فلسفه بود، نه از سر رسم به نگارش جملات قصار مناسبتی بلکه این متن به مناسبت دغدغۀ شخصی و عمیق این روزهایم با شما به اشتراک گذاشته می شود. ساز و کار فلسفه تا آنجا که به تعاریف رسمی آن مربوط می شود جستارهایی است پیرامون  شناخت هستی و چیستی آن از…